مهندسان اسوه

شهید سیدابوالحسن موسوی تاریخ تولد: 1/10/1344 نام پدر: سید قاسم تحصیلات: مهندس الکترونیک

تاریخ شهادت:23/3/1367 محل شهادت: شلمچه

 

در فاو درخت حنا زیاد است

13/3/65

صبح روز سه شنبه ما با گروه قبلی تعویض شدیم. به محض رسیدن به خط خودی آقای علی سلیمی تمام جاها را شرح و توجیح کرد. تقریباً تا عصر فقط به کارهای روزمره خود مشغول بودیم عصر یکی از افراد گردان آمد و گفت که فرمانده دستور داده باید یکی از شماها برای راه کمینی که دشمن دیشب دور زده را بررسی نماید. ما گفتیم باید با مقر تماس بگیرید اگر اجازه دادند با شما می­آییم. تماس حاصل شد که بلافاصله خود آقای بیژنی آمد و دو نفر که آقای کرمی و زارع بودند را انتخاب کرد. تا به همراه بچه­های گردان برود. تقریباً ربع ساعت مانده به اذان مغرب بچه­ها رفتند. آقای بیژنی گفت شما هم آماده باشید اگر لازم بود بروید ساعت 10 و سه دقیقه زارع و کرمی می­آمدند وقتی گزارش کار را دادند معلوم شد که خبری نبوده است و ما با همین خیال تا صبح خوابیدیم.

14/3/65

امروز صبح آقای بیژنی آمدند و صبحانه را با ما خوردند بعد از این که چند سوال از بچه­ها کردند رفتند. تصمیم گرفتم قدم آن روز سری به کانال بزنم. منطقه خطرناکی بود. با احتیاط کامل از سر سه راه قدم شماری کردم و گرا می­گرفتم. تقریبا توانستم نقشه را تا حد زیادی درک کنم. وقتی به سنگر مراجعه کردم نقشه را ترسیم نمودم. بعدازظهر با برو بچه­ها رفتیم تا سیم خاردارها را جمع کنیم. می­بایست برای عبور اقدامی اساسی کرد. بعد از اتمام کار دو فروند هواپیمای جنگی آمدند و آن جایی که دشمن در حال کار با بیل مکانیکی بود را بمباران کرد. آن شب با این اقدامات شب آرامی را سپری کردیم. به خواست خودمان سه پست نگهبانی را ترتیب دادیم. ساعت 11 تا 9 امجدی، 1 تا 11 زارع و بعد از ساعت 3 تا 1 خودم نگهبانی دادم شب خوبی بود. وصف آسمان پر ستاره نوشتنی نیست.

15/3/65

صبح علی سلیمی و جمشیدی آمدند. به کانال و بقیه جاها سرکشی کردند و بعد از این که نیم ساعت گذشت آمدند و کرمی که مقداری نارنجک که خراب بود آورد. با همکاری سلیمی و جمشیدی هر کدام که می­شد درست کرد و سرهم بندی کردند و بعد از آن رفتند.

ما دیگر تا ظهر کاری نداشتیم و عصر که شد یعنی تقریباً شش و ربع کم من به کانال رفتم تا بیشتر متوجه میدان­های مین و طریقه کاشت و سالم بودن آن­ها بشوم. وقتی سرکشی کانال تمام شد به طرف سنگرهای آخر که روی دژ قرار داشت رفتم. پس از پنج دقیقه خواستم برگردم که ناگهان توسط گلوله مستقیم تانک یکی از برادران شهید شد.

فوراً بالای سرش رسیدم، اما دیگر دیر شده بود. بچه­ها با برانکار او را بردند. با توجه به آتش زیاد دشمن تا ساعت هفت و نیم نتوانستم برگردم.

وقتی برگشتم بچه­ها گفتند که یوسف بنی هاشمی آمده و گفته که امشب باید برای پاکسازی میدان مین پشت کانال جمع بشویم. بعد از نماز مغرب شروع کردیم به پاکسازی میدان مین اصلاً متوجه نشدیم که کی صبح شده است. خوشبختانه اتفاقی نیافتاد.

 

(دست نوشته­های باقی­مانده از شهید مهندس سیدابوالحسن موسوی)

16/3/65

صبح تا عصر هیچ کاری نداشتیم و توانستیم تا حدودی خستگی خود را در کنیم. عصر من و امجدی به سه راه رفتیم و داخل یکی از تانک­های سوخته شدیم. تقریباً سالم مانده بود. قرار گذاشتیم که سیستم شلیک توپ آن را بررسی کنیم.

این تنها دست نوشته­هایی بود که از شهید ابوالحسن موسوی باقی مانده است. جبهه و دل تنگی­های همه رزمندگان شاید بتوان مثل هم دانست. شهید ابوالحسن درس و دانشگاه را رها کرد تا بتواند با حضور خود در جبهه­های نبرد احساس امنیت را برای را برای مردمش به ارمغان بیاورد. او می­دانست اگر در رشته تحصیلی خود ادامه دهد شاید در جایی دیگر مؤثر واقع شود. اما اولویت را در جبهه می­دید.

سید ابوالحسن مردی از تبار آب و آفتاب در یکم دی ماه 1334 از پدر و مادری سید متولد شد. سید علی از برادر شهید می­گوید: ابوالحسن در محله قلعه براز جان به دنیا آمد. منزل ما با مسجد فقط یک دیوار کوتاه فاصله داشت. مراسم زنانه عزاداری ابا عبدلله حسین (ع) هر سال در منزل ما برگزار می­شد. نام حسین در خانه همیشگی بود و ارتباط تنگاتنگی با مسجد داشتیم. پدرم از دست اندرکاران مسجد بود. سید ابوالحسن ده ساله بود که پدرم فوت کرد. ابوالحسن در چنین موقعیت و مکانی بزرگ شد. دبستان و راهنمایی را مانند همه بچه­ها پشت سر گذاشت. اما دوران دبیرستان مصادف با تحولات انقلاب بود.

با روحیه­های که از او سراغ داشتیم با جریان انقلاب همراه شد. وقتی جنگ خانه خراب بر علیه ایران آغاز شد گشت­های شبانه در شهر برقرار کردند. با وجودی که جبهه را دوست داشت و مشتاق رفتن اما برای نرفتن دلایلی داشت. تا سال 63 که دیپلم خود را در رشته ریاضی فیزیک اخذ کرد. همان سال ضمن شرکت در کنکور با تعدادی از دوستانش به جبهه اعزام شد. سید اولین حضورش را با کسوت امدادگر به مدت شش ماه تجربه نمود.

در جبهه بود که خبر قبولی­اش را به او دادیم. ابوالحسن در ترم بهمن ماه در دانشگاه الکترونیک شیراز ثبت نام کرد. اما تاب و تحمل ماندن نداشت مجدداً سه ماه دیگر به جبهه اعزام شد ما از او در جبهه اطلاعی نداشتیم. بعدها فهمیدیم که به تیم تخریب پیوسته است.

از سال 63 تا سال 67 هر وقت به او نیاز داشتند به جبهه می­رفت. دیگر احتیاج به اعزام سراسری نبود در این مدت پنج الی شش بار به جبهه رفت. درس هم می­خواند. به او می­گفتم برادر عزیز، از بقیه در دانشگاه عقب می­افتی.

می­گفت؛ ای برادر دنبالش را می­گیرم و به قول خودت سربازی هم می­روم. تازه مطمئن باش مدرک را هم می­گیرم. بار آخر که قرار بود، برای مرخصی چند روزی به برازجان بیاید دیگر نیامد.

او هیچ وقت از جبهه و اتفاقات آن­جا چیزی نمی­گفت ما خودمان در خلال صحبت­های او با دوستان و هم سنگرانش چیزهایی می­فهمیدیم.

از روز اعزام تا خبر شهادتش 15 روز طول کشید. فرمانده او همکارم بود. نحوه شهادتش را این گونه توصیف می­کرد: تمام منطقه را آب گرفته بود. و مجبور بودیم بچه­ها را تک تک از کانال غبور دهیم. عراقی­ها هوشیار شده بودند و آتش آن­ها لحظه­ای قطع نمی­شد. دو سه نفر را که از کانال عبور دادیم ناگهان از پشت خاکریز خمپاره­ای آمد و من دیگر چیزی نفهمیدم. تا اینکه توانستیم مجروحین را نجات دهیم. فردا صبح به منطقه باز گشتیم و پیکر پاک شهید سید ابوالحسن موسوی در حالی­که ترکش به کمر و دستش اصابت کرده بود را به عقب برگردانیم.

سید ابوالحسن موسوی در عملیات بیت المقدس 7 در تاریخ 23/3/67 در منطقه شملچه همزمان با چهارمین سال حضور مستمرش در جبهه ندای حق را لبیک گفت و به سوی معبود خویش شتافت.

مادر او را فرزندی نمونه یاد می­کند. و می­گوید "وقتی به او اطلاع دادیم که در دانشگاه قبول شدی جواب داد که می­دانم در روزنامه هم خوانده­ام ولی من خیلی وقت است که دانشجوی دانشگاه جبهه هستم. من در این دانشگاه درس می­خوانم و مدرکم را هم می­گیرم."

قبل از شهادت سید، خواهرش خواب می­بیند که یک جیپ ارتشی وارد حیاط می­شود در حالی­که ابوالحسن با لباس ارتشی در آن بیهوش است. براستی آنان امتیازی پیش دیگران داشتند چرا که آنچنان آسمان انسانیت را در نور دیده بودند که عروس خانه برادر و خواهر در نبود او احساس تنهایی می­کنند. عروس خانواده می­گوید: برای رضای خدا و خشنودی سید ابوالحسن از مادر پیرش که چند سالی در بستر بیماری افتاده مواظبت می­کنم تا بلکه به این شکل دین خود را ادا کرده باشم.

او یک بار که از منطقه فاو برگشته بود برای خواهران "حنا" آورده بودگفته بود در فاو درخت حنا زیاد است.

وصیت­نامه شهید ابوالحسن موسوی

با عرض سلام به پیشگاه ولی عصر و نایب به حق او امام خمینی و سپاس و درود به ملت ایران و خانواده­ی شهدا و با درخواست از خداوند متعال که صبر و اجر عظیم نصیب این خانواده­ها کند. لشکر خداوندی را که با امدادهای غیبی خود و رزمندگان را نصرت و پیروزی­ها عنایت می­کند و در مقابل شکست و ذلت را برای دشمنان اسلام و رژیم بعث پیش می­آورد این در سایه صبر و مقاومت است. ما در مقابل کوهی ازمشکلات و نارسایی­هاست، اگر ما امروز در جهان دارای شرافت و اقتدار هستیم این به خاطر عمل به دستورات دین اسلام و رهبری صحیح امام امت است اگر ما حالا اسلام داریم به خاطر وجود روحانیت عزیز است. پس قدر امام را بدانید و از روحانیت جدا نشوید و در رفتار کردار شما آنگونه باشد که در چشم جهانیان اسلام را عظمت و اقتدار بخشد و در برابر مشکلات و نابسامانی­ها صبر و مقاومت را از دست ندهید در مقابل توطئه­های استعمارگران هوشیاری و مقاومت از از خود نشان دهید و در شغل و مقامی که هستید برای رضای خداوند برای تقویت دولت کوشا باشد. در هر کجا که هستید جنگ را فراموش نکنید که این فرموده امام است که جنگ را در رأس همه امور قراردهید و اگر نمی­توانید در جبهه خدمت کنید اگر دانش­آموز هستید درس­هایتان را خوب بخوانید که این ملت زجر کشیده احتیاج به متخصص و مهندس و بیش از همه احتیاج به دکتر و سایر امور دارد به امید اینکه ملت در مقابل خون شهیدان اسلام را زنده نگه دارند. ان­شاء­الله

 

برگرفته از کتاب همرزم

(نگرشی کوتاه در زندگی سراسر عشق، شهدای مهندس بسیجی استان بوشهر)